|
کیمیاگر شعر كيمياگري : گويند روي سرخ تو سعدي كه زرد كرد؟ اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم |
||||
|
Thursday, October 28, 2004
»
كيمياگر موفق
در افكار امروزي كيمياگر آنيست كه فلزي بي ارزش را به طلا تبديل مي كند وكارش يكسره با آتش و فلز است ولي كدام آنگونه كيمياگران بودندكه موفق شدند . آيا مي توان فلزي را به ديگر فلزي تبديل كرد ؟ و آيا مي توان از اسم ساده اي اسم ساده ديگري آفريد ؟ آري اين امكان ندارد ولي من كيمياگراني بسيار ميشناسم كه قادرند واژه اي ساده را به واژه ساده ديگري تبديل كنند بله كساني هستند كه آهنگ ساز زندگي خود هستند و رقاص بزم سازهاي ديگران نيستند ولي چه نابخشودنيست گناه من و تويي كه زيبايي هاي اطرافمان را نديديم و محبتشان را پاسخي نميدهيم و چه ظالمانه مينمايد ديگر دمي را كه از كوچك ترين نيش روزگار نعره اي به آسمان هفتم بر آريم نمي دانم چرا همه اطرافيانم به خيال خود عاشق ترين تنها ترين و بدشانس ترين و خلاصه در تمام ناگواري ها ترين آفرينشند ولي چه خوب بود مي دانستيم كه در اين دنياي ناقص و فاني ما هيچ مطلق و تريني نيست چه رسد به اين اسم و صفت من و تويي كه حتي نمي توانيم رنج كوچكي را به لذتي بزرگ كيميا كنيم آري كيمياگر موفق انيست كه افسار زندگي به دست گره زده و حتي بابت رنجهايي كه مي كشد خودش برنامه ريزي مي كند زيرا گاهي صلاح در آنست كه رنج برد مانند آن روزي كه در مسير حركت سالخورده اي را مي يابي كه پاكت ميوه اش را نمي تواند حمل كند و تو رنج آن لذت را به خواست خود تحمل مي كني
Friday, October 22, 2004
»
پس ما هم بدرود
اگر ميدانستيم ديگران از سخنانمان چه برداشتي مي كنند هيچ گاه كلامي نمي گفتيم حال چون بيننده اي متن افكارت را خواندم و چون منتقدي كه نه از آنهايي است كه اول نقد مي كند بعد شايد بخواند كه اول نثر شيوا و روشنفكر مآبانه ات را خواندم و بعد به طرح سوالاتي كه بر فكرم فشار مي آورد تو را خبر دادم و چه خوب راهي پيشه ساختم كه در محضرت به نقد ذهنياتت ننشستم زيرا حتي خدا هم قبل از گذر سرات انسان را به نقد نمي كشد دوست خوبم بدان كه جادوي خلقت بدست يگانه جادوگر آفرينش قلم خورد و من تنها به انگيزه بيان اين كيميا كه آدمي را چه زيبا از خاكي لجن و ملوس به رطوبت به دمي كوزه گرانه آن ساحر خلقت آفريد دست به كار شدم كه اگر غير اين دستي به قلم برم كاش قلم چون دشنه ي رفاقت شما دوستان بر قلبم زخمي بس عميق تر زند دوست من آن زمان كه فكر به كار نيايد حرف آماده مصرف است پس چه نيكو باشد كه لحظه اي بينديشيم نه به رفتار ديگران بلكه به عمق اعمال خود . به عمق كردارمان مردد شويم كه دليل از آن همه بازي با چهره و لباس و واژه در چيست ؟ و آن گاه كه واقف شديم ديگر هيچ نگوييم و يكسره تلاشمان حركت از آدمييت به مرحله انسان شدن و گذشتن و رسيدن به انسان تر شدن باشد و اگر باز مجال و حوصله اي ماند و انگيزه اي شريف تر گلويمان فشرد سكوت پيشه سازيم و در انتظار باز شدن درب به گوشه اي از اتاق زندگي چاهي بيابيم و چون معشوقه ام ناله از جدايي سر دهيم زيرا كه مرغ باغ ملكوتيم و نيستيم از عالم خاك هر چند كه دو سه روزي قفسي ساخته اند از تنمان آه كه چه خوب تر معناي سكوت را به من فهماندي كه هر كس خواند بايد فقط سكوت كند و اگر هم تصميم به بياني گرفت باز بايد يكسره تصديق باشد و اگر نه يكسره سكوت به احترام سرخي بدرودت به نياز قلبم به ديدن چشمانت لگام خواهم زد پس ما هم بدرود
»
تنهايي زائيده عشق است و بيگانگي
به گفته فروم تنهايي زاييده ي عشق است و بيگانگي آري تنهايي وضعيتي است كه انسان نسبت به اطراف خود عدم تجانس مي كند نه بدان معنا كه خود را تافته اي جدا بافته بداند نه بحث بر آن است كه ناخودي را بافته اي جدا مي داند ! و اين بينش آتشفشان عشق را فعال خواهد كرد و عاشق به شوق ديدار معشوق دل به ديدار هيچ نبندد و اگر هم به جمعي پر ز لذت باشد دلش جاي ديگر است كه اين خود عين بيگانگي است
Thursday, October 21, 2004
»
زين گونه ام اي پرنده
زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست جانم بگير جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش يارا كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست *** گمگشته ي ديار محبت كجا رود نام حبيب هست و نشان حبيب نيست عاشق منم عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد اي خواجه درد هست وليكن طبيب نيست
Tuesday, October 19, 2004
»
شعر سفر
اي عزيز دل بريده ز من و ديار جانم به خدا كه دل بريدم ز تعلقات جانم تو همي به تاخت رفتي ز سر خاك وجودم من همي سرمه زنانم ز غبار خاك جانم
به بهشت با تو رفتم به مه اش تو را سرودم ز نواي خوش نوايت بخدا گرفت جانم نه به چشم و تاب وزلفت نه به زينت سرايت به خدا طمع نكردم به خدا عزيز جانم به تمام هم رهانت چون گلي نظر فكندي باشد آن خار به ساقم به نگهباني تو جانم عارفا قصد نيايش باشد بي هيچ چون و چرا پس سجاده به جان مي آلود مكن جانم
Tuesday, October 12, 2004
»
...شريعتي به من گفت
بايد بر روي دو پاي خويش بايستيم و بايد از سرچشمه هاي اصيل فرهنگي خويش تغزيه كنيم و بايد از خيرگي و از غرق شدن بي اراده در ارزشها و قالبهاي فرهنگي بخود باز گرديم اما اين آغاز و عنوان كار است و سوال اين است كه منظور ار اين خويش كدام است ؟ ... متاسفانه در جامعه اي كه متوقف و راكد است سرنوشت معاني هم رقت بار است . وقتيكه مساله اي يا فكري مطرح ميشود غالبا نفهميده ندانسته و نشناخته قاطعانه در برابرش ايستادگي ميشود و نه تنها با استدلال با علم و سخن بلكه با همه راه ها و طرق غير اخلاقي هم كوبيده ميشود اگر طرف از گود در رفت خفه ميشود اما اگر پوست كلفت بود و به هر قيمتي ايستاد بعد مد ميشود بعد كه مد شد مبتذل ميشود و بقدري مبتزل ميشود كه خود آن آقا توبه ميكند ! ... اين بازگشت به خويش بصورتي در آمده كه كسانيكه به قيمتهاي دشواري اين مسئله را طرح كرده اند امروز حاضرند به هر قيمتي خودشان را از اين اتهام تبره كنند . بازگشت به خويش بصورت احياي خرافه ها و سنتهاي بومي وحشي در آمده در حاليكه بازگشت به خويش بمعناي دميدن آن روح سازنده و فعال كه در گذشته فرهنگ و جامعه و مدنيت ساخته است و نه به معناي بازگشت به مسائل مرده . يعني به آن شخصيت قوم انساني و نه نژادي و خوني بازگرديم . پس بايد به كند و كاو دقيق علمي در متن سرمايه هاي انساني علمي و فرهنگي دست به كار شويم
Monday, October 11, 2004
»
دوستم هستي ؟
نميدانيم آنانكه مدعي دوستي با مايند ادعايي روا ميزنند يا رهگذران پياده روي زندگييمان هستند نميدانم آنانكه با ديدنم لبخند ميزنند از سر لذت بردن ميخندند يا پوزخندي از سر تمسخر لبانشان را ميارايد . كاش ميدانستم كه دوست گرمابه و گلستانم كه در حال به غربت روز به شب ميگذراند مرا ثانيه اي ياد ميكند . باز نميدانم دوست سربازم هم در گاه سكوت سان به من فكر ميكند يا آنگاه كه پيماني از سر نشتي افكارمان با فلان دوست بستيم به همان تري گذشت يا گوي لجبازي با خود را از خود ربود . حرفي نيست براي گفتن من اي سفر كرده كه براي تو همان شعر عشقم كه بر چرندياتم ميخواني نه براي درك درد زخمم كه فقط براي اضافه كردن يك عدد به كنتر وبلاگم شايد از سر ترحم به حروف واژگان مژگانم نميدانم دوستي يك تجربه از يك برخورد خواهد بود يا يادگاري از محبت نميدانم تو شنونده افكارم چون ديگر دوستانم پس از خواندم ضربدر كنار پنجره را تا عبد خواهي فشرد كاش ميدانستم
Sunday, October 03, 2004
»
عشق > معشوق
روزي شيوانا پير معرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است . شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد . شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت كرد و اين كه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است . شاگرد گفت سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي كند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند . شيوانا با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترك چه ربطي به او دارد ؟ شاگرد با حيرت گفت : ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود !؟ شيوانا با لبخند گفت : چه كسي چنين گفته است . تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است . اين ربطي به دخترك ندارد . هر كس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي . بگذار دخترك برود ! اين عشق را به سوي ديگري بفرست . مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت خاموش نكني . معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد ! دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد . چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا كند
|
منو
لوگو
دوستان
dorehgardi
hooliganboy jak-drrida ahad-chegini khodabakhsh qazvinblog davood18444 shazdeirooni drsoroush fereshteasemony shamlou avaazehaghighat shreklove stonyheart words-to-hold-inside hasty00 niloofar84 mino0o0 tiba گرفتن لينكهاي كيمياگري از طريق پست الكترونيك
گذشته ها
اي كاش
تصور كن تو ميتوني زوم نكن دو قدم برو جلوتر عرش و منزل خدا رهبر از زبان دوستان وا بسته گي همين طوري سر كاريم پيشگفتار زرتشت عــلي وار امير را انتخاب كنيم بايگاني
August 2004
September 2004 October 2004 November 2004 December 2004 January 2005 February 2005 March 2005 April 2005 May 2005 June 2005 July 2005 August 2005 September 2005 February 2007 قدر داني
|
|||