|
Tuesday, November 30, 2004
»
رونوشت دوستان
روزي به روزگاري نه چندان دور پدرم ناسوده از كم كاري و يا بيكاري خود تصميم بدان گرفت كه كاري برايم دست و پا كند و مرا به دنيايي جديد بخواند ، حال نميدانم بايد او را شاكر باشم و يا لعن و نفرين برو فرستم ، كه چرا مرا به آن شركت كذايي كشاند ، جايي كه روزگارم سياه ميشد و شبان گيسوانم سپيدشايد بينديشيد كه چرند ميگويم ، مگر خود تصميم نگرفته بودم كه بر آن كار گمارده باشم ؟ ميدانيد وقتي پدرم آن كار را برايم دست و پا كرد به كاري انجام شده قرار گرفتم و اجبار چاره كارم شد ديگر بيست و يك سال از آن روز ميگذرد و نميدانم اين غمار را به باخت تاختم يا نه ؟! ولي چه خوب مي دانم كه اين زمان در ذهنم از دوازده ساعت عبور ميكند و حال به نيمه دوم و مخالف خود گام گذاشته كه تازه به شكفه و زاري ميمانم ... .حال تصميم گرفتم ديگر قرارداد خود را به تمديد امضا نكنم و در اين شركت نمانم ، بروم به جايي بزرگتر از اينجا ، نميدانم كجايي كه هر كجا هست جاي ديگري است و اين نويي خود انگيزشي خواهد بود ،. آري شنيده ام آنجا سابقه كاري ام را نديد ميگيرند و بايد از نو شروع كنم . خب اين هم درديست و من بر سر اين دو راهي كه از سابقم بگذرم و يا از رهايي ، آيا آزادي بدون در نظر گرفتن محروميت ها و قل و زنجيرها و قفسها بهايي دارد ؟
Sunday, November 28, 2004
»
نفرین
الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرش
بياي ببيني كه همه حلقه زدن دور و برش
الهي كه روز وصال طوفان شه از سمت شمال
هيچي از اون روز نمونه به جز گلاي پرپرش
قسم مي خوردي با مني قسم مي خوردي به خدا
خدا الهي بزنه تو كمرت ، تو كمرت
من اهل نفرين نبودم ، چه برسه كه تو باشي
بياد الهي خبرت بياد الهي خبرت
عمرت الهي كم نشه اما پر از قصه باشه
زجر هايي كه به من دادي بكشي تا آخرش
الهي كه يه روز خوش از تو گلوت پايين نره
رسواي عالمت كنن اون چشاي در به درت
مي خام بدونم قد من عاشقته ؟ دوست داره ؟
اينكه رها كردي منو مي ارزه به دردسرش ؟
هرچي بدي كردي به من الهي اون با تو كنه
ببيني ديگري به جات رفته شده همسفرش
Saturday, November 20, 2004
»
؟
خدايا اين چه درديست كه گريبان بودنم در چنگال حريص خود به اسارت ميكشد ، خدايا چگونه آفريدي چنين بياباني تشنه كه هر چه جرعه جرعه آب بر لبانش بريزي باز بر تشنگيي اش رقم زده اي ، چگونه اعتياديست كه حتي باران فرود آمده از هفت آسمان را نه كه بنوشي و جاي خالي كني تا بر زمين و ضميرت نويد رويش گلي به يادگار او گذارد و تو تنهاي تنها با خاك خيال او تيمم به عشق ميكني
Friday, November 12, 2004
»
گربه من
به نقطه اي زندگي مي كنم كه هميشه پر بوده از كمي مال ، نقطه اي كه تمام آبها و فاضل آبهاي شهر به آن سرازيرند و من به گوشه اي از اين نقطه آرام زندگي مي كنم و تنها دارايي دلم در اين ورطه از زندگي دوستي گربه اي است كه هر عصر بر بام كوچك خانه مان مي نشيند و در حين رد و بدل محبت بينمان و عشوه و ناز البته از سوي او با تكه ناني او را خوش آمد مي گويم
ولي جمعه ها ، نمي دانم جمعه ها چگونه است ، جمعه هايي كه محبت همسايه ام گل مي كند و تكه اي از گوشت هاي آويزان بر چنگك هاي قصابي اش را به سوي گربه ام پرتاب مي كند
شايد گربه ها محبت را درك نمي كنند
شايد گربه ام گوشت را از نان بيشتر دوست دارد
شايد هم مي خواهد قصاب را به يك جمعه از تنهايي در آورد
ولي هر چه هم باشد خسته از اين ناز نكردن و حتي دم تكان دادن گربه ام به جمعه ها هستم
Monday, November 08, 2004
»
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست؟
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست و چرا كبوتران ضعيف را به قصد دام كشيدن به دانه اي مي فريبند . انگار كركس بلند پرواز آسمان جول فريب دانه اي خرد را نمي خورد زيرا كه به دام دريايي از آزادي بلند پروازي به دام است اما نه دامي كه بند و ريسماني در آن باشد كه جز بند سر زلف يار كه در بادهاي حراسان ز سياهي گيسوان او گرفتار شده و اين گرفتاري را سببي جز فكر آزاد كركس من نيست و آنگونه است كبوتر و قناري ضعيف قفس كه ثروت و وجود داشتن دانه اي از انبار مهر و خدايي يار آسماني كركس را به منقار ندارد
Sunday, November 07, 2004
»
اسطوره
شك در اين ندارم كه انسان هرزگاهي به اسطوره اي نياز دارد . اسطوره اي كه خلاء و درد ضعف بزرگي را زير قدرت اهورايي خود مخفي كند . ولي بهتر نباشد كه اسطوره هاي من آن كسان باشند عرفان و معرفت از درياها و طوفانها و بيابانهاي پر از سراب گذرانده اند و حال من و تو چون كودكي كه چو طعام ، بر ضحمات پدر بر سفره آيد ، ناخواسته و يا خود ناخواسته عدا و بدا كنان فرش را نيز ملوس مي كنيم و مي رويم
ياران اين بدانيد كه آدمي اشرف مخلوقات است پس اين اشرف ته آفرينش قرار دارد نه در تفاله كه از تفاله و رسوب ولجن بوده ايم وحال در گاه پريدن از فرش به عرش بايدمان كه هجرت واجب همين پريدن از فرش بر عرش باشد هرچند نرسيدن كه گاه طي كردن مسير از رسيدن زيبا تر است وهمين پرشها وخوردن زمين هاست كه از ما پرندگان خوب تر مي سازد حال چگونه است كه من خواهم پريد ولي به پريدن ديگران چنان به به وچه چه راه انداخته ام كه تلقيني كه از خوب پريدن آن كس داشته ام هيچ گاه خود را لايق پريدن نمي دانم واين است كه آن كس ديگر رمقي به پريدن ندارد و چون مرداب مي نشيند و پرواز پرندگان را مي نگرد آني اي مرداب فرسو دگي هاي افكار اسطو ره هايت تو خود شاعر و ساحر و جاسعي اگر خود بخواهي و براي رسيدن به اوج شعر خود بسراي و نه اسطوره كه فقط راهنماي لغاتت آنان باشند كه اگر هم به قول ساده دلان كم آوردند از لغات قلمبه وسلمبه استفاده مي كردند سپس همين حفظ لغات براي شيوا شدن كلامت با آن نگاه هنر مندانه ات شعرو ادب را به هنر بياراييد `
»
هابيل و قابيل
در قرآن نامي از هابيل و قابيل وجود ندارد و تنها در روايات و احاديث امامان اين دو فرزند آدم و حوا به اين نام خوانده شدند ، البته در تورات چنين تشابه اسمي وجود دار د كه اين دو برادر را هابيل و قائن خوانده است . ولي اين مسئله در انگيزه اين نگارش تاثيري ندارد و بحث اينجا تنها بر سر نخستين قتل بر زمين و ازدواج فرزندان آدم و حوا مي باشد كه دليل برانگيخته شدن اين انگيزه بابت تحقيق بنده حقير تنها خواست دوستي بوده كه مشتاقانه در پي شواهدي در دين خود بود تا اين سوالات برايش رفع شود البته اين مسئله خود دليل بر آن شد كه من هم بر نداشته هاي خود مشتي گرد دانستن بپاشم
امام علي بن حسن نقل ميكند كه اولين سرچشمه گناه و معصيت پروردگار تكبر است كه گناه ابليس بود و به خاطر آن از انجام فرمان خدا امتناع كرده و از كافران شد و سپس حرص بود كه سر چشمه گناه از ناحيه آدم و حوا شد و سپس حسد بود كه سرچشمه گناه فرزندش قابيل گرديد كه نسبت به برادرش هابيل حسد ورزيد و او را به قتل رسانيد
لازم به ذكر است كه هابيل و قابيل تصميم به آن مي گيرند كه براي خداي خود قرباني كنند و از آنجا كه هابيل دامدار بوده و همان طور كه انساني نيكو صفت بوده يكي از بهترين دامهاي خود را براي قرباني آماده مي كند ، قابيل هم زارع بوده و از همان جايي آلوده به انديشه اي ابليسانه بوده بدترين كشت خود را براي قرباني آماده مي كند ، هر دو قرباني هاشان بر كوهي قرار مي دهند و خداوند با صاعقه اي مهر قبولي بر قرباني هابيل مي زند (البته در تاريخ اين موضوع باز هم ديده شده) و همين موضوع باعث برانگيخته شدن حس حسادت در قابيل مي شود و برادر خويش را به قتل مي رساند كه اين روز به احتمال قوي بر طبق روايات چهارشنبه بوده است . حال قابيل با جسدي كه برادرش بوده بر بيابان پاي مي گذارد و كالبد بي جان برادر تنها مي گذارد و مي رود . ولي بالاخره از رنج و درد وجدان و احساسات برادرانه باز مي گردد ، كه لاشه برادر را در حلقه اي از حيوانات مردار خوار مي يابد ، عذاب اين قتل برايش دو چندان مي شود ، پس نعش برادر به دوش مي كشد و در بيابان به راه مي افتد كه پرندگان و لاش خوران هم به دنبال لاشه در تعقيب قابيل ، در اين هنگام است كه زاغي جسد زاغ ديگري بر دهان در نزديكي قابيل شروع به دفن كردن لاشه زاغ ديگر بوده (يا به دستور خدا و يا بر حسب غريزه كه زاغ طعمه خود را دفن مي كند) و قابيل از اين مسئله درس مي گيرد و الارقم درد و ناراحتي راه زاغ معلم را پيش مي گيرد و برادر مقتول را دفن مي كند
مسئله ديگر درباره ازدواج فرزندان آدم و حوا است كه در اين باره چندين روايت وجود دارد كه دو مورد منطقي ترشان را از نظر علما نقل مي كنم
يكي آنكه طبق روايات آدم اولين انسان روي زمين نبوده و بر اساس مطالعات علمي دانشمندان عمر انسان بر روي زمين را به چند ميليون سال تخمين زده اند اين در حاليست كه تاريخ فرود آدم بر زمين مدت زمان كمتري بوده است و اين خود مي تواند گواه براين باشد كه فرزندان آدم و حوا با بازماندگان انسانهاي پيشين كه در حال انقراض بودند رابطه جنسي بر قرار كرده باشند
و روايت ديگر اين است كه آدم و حوا فرزندانشان به همين دو فرزند ختم نمي شود (اين در حاليست كه يك نسل قبل ما اكثرا بيش از دو فرزند داشته اند چه برسد به نسلهاي قبل ايشان) و ازدواج فرزندان آدم به صورت ازدواج خواهر و برادري بوده كه البته امروزه در جامعه ما و حتي جوامع غربي اين مسئله عرف نيست كه بي شك از لحاظ علمي مشكلات و عواقب اين كار از لحاظ پزشكي هم ثابت شده است . ولي در آن زمان خاص از تاريخ بشر اولا برحسب شرايط زمان طبق روايات اين عمل مباح بوده و از سويي هنوز حكم تحريم ازدواج خواهر و برادر نازل نشده بوده است
ديگر اينكه بهترين تفسير از حق و حقيقت آنيست كه افكار حقيقت جوي خود را رها سازي تا خود راه را بيابد كه حق به دنبال حقيقت مي گردد و جوينده يابنده است
منابع متون و روايات تفسير نمونه
Monday, November 01, 2004
»
پذيرش حقايق
همه حقايق براي اينكه پذيرفته شوند از سه مرحله مي گذرند
ابتدا مورد تمسخر واقع ميشوند
سپس با خشونت مورد مخالفت قرار مي گيرند
سرانجام به عنوان امر بديهي پذيرفته مي شوند
آرتور شوپنهاور
|
|
منو
لوگو
دوستان
گرفتن لينكهاي كيمياگري از طريق پست الكترونيك
گذشته ها
بايگاني
قدر داني
|
|