کیمیاگر 

 شعر كيمياگري : گويند روي سرخ تو سعدي كه زرد كرد؟ اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم 

     
 
Thursday, December 23, 2004

» تو هم با من نبودي

تو هم با من نبودي
تو هم بر دين خود عاشق نبودي
تو هم چون ديگران هر لحظه اي با دشنه اي بر پيكرم آرام نشستي
تو هم عابر به اين دشت ندار و پر خس و بي نعمت قلبم نبودي
تو هم خورشيد من در صبحگاه آفرينش ديگر نبودي
تو هم چون ماهي بودي
بر عمق آبي
ولي يكسر خراب هر انعكاسي
و چون ماهي هر آن از دست من لغزي به راهي
* * *
تو هم آدم نبودي
كه من اينگونه در دشت عدم عريان و لخت از بي كسي آرام بميرم
* * *
ولي بايد بميرم
كه تنها مرگ ، راست مي گفت
Saturday, December 11, 2004

» علي


از علي گفتن لذت است و از علي نوشتن عذاب و شكنجه ، آخر چگونه ميتوان آهنگ زيبا و دلنشيني را حفظ نكرد و با دهان صدايش در نياورد و اما چگونه انتظاريست كه آن آهنگ را نوشت بدون دانستن كلمه اي از رقص و آواز ، نميدانم در اين بين علي چه نقشي داشت ! آيا تنها نتي بود با يك صدا و آهنگ ؟ و يا هفت حالت آفرينش صدا را در خود خلاصه ميكرد ؟ آخر علي خود گامي بود به ساز رفتن و گامي بود به گاه رفتن ، آخر علي علي بود
دورس قابيلان حسود و رنگ هر رقصي به صوفي گري هاي عاشقانه ، و ميتراي آفرينش و فارس جنگهاي حق و باطل و سلاف شعر و ادب ، و لاينحلي به شعورمان كه سيرآب هر بودني بود ؛ آخر چگونه ميتوان آدمي را به توصيف نشست كه انسان بود و به صفت تري ، خود را نمناك انسان تر شدن ميكرد و حال مرا اينگونه به دنبال واژه براي بيانش به اينجا ميكشاند كه طعم اين ضعف واژه را به بيانش بچشم
تو اي دوست باور كن قصد كلامم تراشيدن مجسه اي و يا الهه و خدايي نيست ، كه اين كار يكسره بيان ضعف و حراس آدمي از نسبي بودن دنياست ، ولي نميتوان اين واقعيت را نديد گرفت كه علي اجتماعي از خدايان و اسطورگان بود و در اينجا چه زيبا جلوه ميكند بياييم علي را از ديد يك انسان بنگريم و نه از ديد يك مسلمان و يا يك فرشته و هر چيز ديگر ، كه علي چيز و شي اي نبود ، علي اصل بودن انسان بود ، انساني كه تنش را تنها هراس لرزاندن عرش كبريايي به لرزه مي انداخت ؛ نميدانم ، نميدانم چگونه كودكيست كه هشت سالگي بيعت ميكند ، مرد سياست و كار و فيلسوف و سخنور و سخنگويي زبر دست است ، و چگونه جنگجو يست كه بعد از اتمام جنگ به لانه باز ميگردد و شمشير خون آلود به كنجي رها ميكند و قلم بدست ميگيرد و نثر و شعري غني برايمان ميسرايد ، خدايا اين همه ابعاد متضاد چگونه است ؟ آيا اين است تساوي در مصرف ، حتي در مصرف استعدادهاي خود كه تمامشان با هم رشد ميكنند و شكوفه ميدهند ؟
با اين همه او چگونه قدرتيست ؟ كه مطلق نيرو مينمايد ولي شبها سر به حلقوم چاه فرو ميبرد و بدون هيچ قصه و غصه خوردني مدتها به غم خود اشك ميريزد
حال اي ياران من بياييد نغمه اي ديگر به ساز خود بياموزيم و بياييم هشتمين نت را خلق كنيم ، كه بي رنگ و بي بو ولي پر صدا چون روحي بزرگ و ارجمند باشد و به دنبال رد پايي از رود پر تلاطم بودن چون مولوي با هنجره اي يا شمس گويان ، يا علي بگوييم و بگذريم ، كه علي خود گفت بهاي ما چيزي جز بهشت نيست پس بهاي خود به چيزي مفروشيد ؛ پس بياييم يا علي بگوييم و عشقي آغاز كنيم كه ديگر علي نگويد

علي درد شمشير را نفهميد و ما درد علي را

Sunday, December 05, 2004

» ستارگان آفتاب شويد

زندگي ، بودن و ماندن و خواستن مان تماما به ارتباطي بستگي دارد كه با محيط پيرامون خود برقرار ميكنيم ، رابطه اي كه با انسانها ، حيوانات و گياهان ، اشيا و حتي آنها كه ديده نميشوند برقرار ميكنيم ؛ امروز ميتوانيم به سادگي خاصي كه جاده ابريشم حتي نميتوانست تخيلش را از ذهن خود بگذراند با يكديگر ارتباط برقرار كنيم ، ديگر ميتوانيم بدون اين كه از اتاق خواب خود خوارج شويم از فلان شركت آمريكايي به دلخواه خود خريد كنيم ، ديگر ميتوانيم با دوستان كودكي خود قرار ملاقات نگذاريم و بدون نياز به شرايط زماني و مكاني خاصي برايشان پيغام بگذاريم تا بعد پاسخمان را بدهند (آف لاين) . آه كه اگر روزي دوستي را ببينيم (آن لاين) چقدر لذت ميبريم
شايد بينديشيد كه زياده روي ميكنم ، هنوز ايران ما و شهر محل سكونت مان به اين صورت دستخوش اين مسائل نشده ولي اگر اين يك بيماريست ، پيشگيري اش چه بهتر از درمان مينمايد
آري چگونه ميتوان تمام حرفها را به وبلاگ و نامه هاي الكترونيكي (ايميل) و گپهاي اينترنتي (چت) بازگو كرد ، زيرا كه حرف در سه قاب ميگنجد ، يكي حرفهايي براي گفتن و نوشتن مثل حرفهاي من و شما به وبلاگمان يا به كتابي و شايد به مقاله و شعري ؛ دومي حرفهاييست براي نگفتن ، حرفهايي كه ثروت دل است و رازي سر به مهر كه هيچ گاه نبايد از دهان خارج شود ، زيرا تا زماني كه راز دلي ميباشد ثروت است ، و سوم حرفهاييست براي ديدن ، حرفهايي كه هيچ گاه از دهان خارج نميشود ، ولي به چشم ميآيد ، حرفهايي كه بايد ديدشان چون حرف خدا ، كه از براي ديدنش آدمي را خلق كرد
آري اين حرف ، حرف روح است ، حرف ارواحي ارجمند و بزرگ كه خواهان ديده شدن ميباشند ، حرف من و تو و شما و مايي كه به وبلاگمان مطالبي تراوش شده از ذهن قرار ميدهيم و نه براي نوشتن و لاگيدن ، بلكه براي ذهنيات و احساس خود ، آيا روحمان هرزگاهي به بيان حرف خود مجالي نميخواهد ؟ آيا او نميخواهد به زماني هر چند كوتاه به گاه صحبتي در محفلي صميمي در حين جمله سازي هايمان خود را از دريچه چشم بنماياند
آري او هم به گاهي كوتاه بايد ارضا شود ، بايد دوستاني بيابد ، بايد خود را با ايشان ببيند تا شايد كمي از تنهايي دنيايش كه ساخته ماست بكاهد
نميدانم براي يك درخواست ، خواهش و يا حتي يك تمنا اين قدر طول و تفسير نياز است ؟ آيا آدمي خود را با همنوعان خود اينقدر گم ميبيند كه كتابهايش ، سخنانش و رفتارش همه و همه ، مقدمه و نتيجه اي بخواهد ؟ دوستان ميخواهم بدون سر آغازي شيوه كلامم را يكسره تغيير دهم ، ميخواهم از آشتي بينمان بگويم ! بگويم ، چرا لينك وبلاگهاي همشهريانم همه در وبلاگ من نيست ؟ بگويم ماحتي با اين گستره قزوين چرا هنوز به خود اين اجازه را نداده ايم كه كوتاه زماني ، به چشمان هم لينكي بزنيم
ميدانم طلوع زيباست ، ولي تابش تا غروب بيان يك بودن محض است . حال شما دوستان را كه چون ستارگان در پهناي شب اينترنت قزوين ميدرخشيد و گونه اي افتخاريد كه شايد به دليل مسافتتان با زمين هنوز كشف نشده ايد ، ميخواهم كه دست در دست ما نهيد و توده اي باشيم كه در حين تابشي ستاره وار فرياد آفتابي گرم و صميمي با هم كشيم و بياييم به دوستي يمان اقتدا كنيم و بر سطح افتخارات استان لايه اي بيفزاييم و با ديداري به كشف سطوح و ستور يكديگرمان بپردازيم
تا ديدارمان بدرود
Thursday, December 02, 2004

» رونوشت همكاران

ديگر دلم به ماندن رضايتي ندارد و حرف دلم حرف رفتن است و حرف خودم حرف دل ، ميخواهم اين روزگار معلوم و سياه را به حالتي نا معلوم و سپيد چون روحي ارجمند بفروشم و به قيمت تكه كاغذي كه با حركات ناموزون دست چند تا بر او ميزني و چون موشكي مي آفريني اش ، به همان سادگي خلقت تو موشك را رو به آسمان نشانه و با طعنه اي او را به دوردست ها راهي اش كنم
شايد در انديشه ات خيال كني از حقوق و مزايا ناراضي ام ، نه باور كن حرفم حرف روي شكم و يا زير آن نيست ، حرفم حرف رفتن و نماندن است ، حرف كينه از ميز و رياست و قدرت طلبي هاي بي مورد است كه خود بهتر ميداني اين ميز و نه آن سمت و قدرت براي هيچ كس ماندني نيست
آخر چگونه ميتوان اين شركت را و آن رياست را و اين و آن كارگراني را كه توده توده چون خوني كه رياست ميريزد ، لخته لخته به گوشه اي از محوطه اين شركت كه گستره اش از حجم روح تمام كارگران و كارمندان اينجا بزرگتر است تاب آورد ؟ چگونه ميتوان تحمل كرد كه چون كفتار بر سر سفره ي تازه دامادي كه چون به درشتي خود افتخار ميكرد هر چند حريص شهوت باشد به صرف نهاري چرب مينشينيم و ميخوريم و بادگلويي پيشه كار خود ميسازيم و در آخر ميگوييم عجب جوجه خوش مزه اي
خدايا شكر ، مگر هر چه رياست به ما داد براي خوردن است ؟ مگر اين نيست كه او در اتاق خود غذا ميخورد ؟ چرا اينگونه است ؟ انگار غذاي رئيس ها براي رئيس هاست و براي ما مضر است ! شايد هم يكي از طرفين در همين خوردن با ديدن ديگري اشتهايش كور شود
همكار خوبم حرف رياست حرف نفهمي ماست ، چرا با ما آنگونه رفتار ميكند كه جرئت نگاه كردن به چشمانش را نداشته باشيم ؟ چرا بايد بعد صحبت او به در و ديوار بخوريم ؟ از بي دقتي ماست در راه رفتن يا از تازيانه هاييست كه با كلامش بر تن افكارمان ميزند ؟
نميدانم كنجكاوي كه كجا خواهم رفت كه از اينجا بهتر است ؟ آري آنجا جاييست كه جاي ديگريست ، جايي كه براي استخدام شدن فقط بايد جاي ديگر مشغول به كار نباشيد ، آنجا فقط كارگران هستند و دوره اي را با هم ، خود و ديگران را از بودنهاي اين شركت ترك ميدهيم و بعد همه با هم به سوي منزلهاي از پيش ساخته شده خودمان ميرويم ، راستي حتي شما هم در آنجا منزلي داريد ولي هيچ كدام حمامي براي شست و شو و غسل ندارند ، زيرا آنجا نه تنمان كثيف ميشود زيرا كه نيست و نه روحمان نجس ، چون حرامي آنجا نباشد كه روح خود را به آن بيالايد ، آري آن مدينه فاضله تهفه ايست از رئيسي كه رئيس نيست بلكه همكار پر كارتر از ماست ، افسوس كه بابت عدم اعتياد به اينجا و آزمايش سو پيشينه به رياست در اين شركت بايد هم اكنون از نزد شما بروم
بدرود
 
منو


لوگو

Logo


دوستان


گرفتن لينكهاي كيمياگري از طريق پست الكترونيك





Powered by WebGozar


گذشته ها


بايگاني


قدر داني