کیمیاگر 

 شعر كيمياگري : گويند روي سرخ تو سعدي كه زرد كرد؟ اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم 

     
 
Sunday, January 30, 2005

» قالب شما چيست ؟ ادبي

بسياري انديشه بر آن دارند كه اگر چار كلمه قلمبه و سلنبه در متني حال يك خطي و يا پنج خطي كه از اين هم پا فراتر نخواهد گذاشت بكار برند و يا درباره گـُل يا عشق و زيبايي بنويسند و از كلمات عاميانه و كوچه بازاري استفاده نكنند وبلاگشان نام وبلاگ ادبي به خود خواهد گرفت ، اما اگر منظور از ادبي همان گونه نوشتن است كه در حيطه قواعد و دستورات ادبيات و زبان فارسي مان ميگنجد بدانيد كه اين ادبي نوشتن نيست و فقط سعي در خاص نوشتن است ؛ اما ادبي نوشتن در قالب و شكلي است كه خود عِلميست به نوشتن كه بسياري از ما بيش از يك بار به گوشمان نرسيده و آن هم در دوران دبيرستان بوده و بس و حال همان هم به دست فراموشي سپرده ايم ، بسيار دوستان ديده ام كه وبلاگ خود وبلاگي ادبي دانسته اند ولي از ادبي نوشتن تنها با ادب بوده و بي ادبي ننوشته و نه يك ايهام و مراعات نظيري و جناسي به هر شكل و رديف و قافيه اي نداشته و بدتر آن كه از دوستاني شعر به وبلاگشان ميخواني و هيچ آشكار نيست كه غزل سُـفته و يا مثنوي ، كمي فكر ميكني و ميگويي مثنوي در سه خط ؟ نميدانم شايد براي مزاح اينگونه شعر ميسرايند تا با هم بخنديم كه لااقل خنده مان با ادب باشد
به اميد روزي كه قالب خود بيابيم
Friday, January 28, 2005

» در دست احداث
دوش ديوانه شدم خانه به ويرانه كشيد
وبلاگ در دست احداث مي باشد خودتون رو ناراحت كننده نكنيد
Tuesday, January 25, 2005

» بــــراي تـــــــو
آنگاه كه خسته از اين آدمك هاي خوشبوي خوش لباس و بد سيرت و بد جنس به گوشه اي پناه ميـبـردم ، فكرم بدان خاكستر مـيــشد كه اين جمع در اين دنياي دُون و پست به دنبال چه مـيـگردند و در اين ورطه رفتن حرفـشان چيست !؟ پس بي رمق قلم به دست چون خنجري بر قلبم برگ هاي سپيد را خون آلود جوهر ميكردم ، كه شايد نوشته هايم جوهر دار باشد در اين حال و هوا صحت واژه گان به حرف و واج در گِل مـيـنشست و تمام فكرم گفتن ؛ بدين گونه روزها به شب مـيــسپردم تا آن دَمي كه مرا در ضيافتي و شبي به صُـبحي و صَـبوحي سپردي ، كه حال به حرمت آن شب ، حين نوشتن سعي بدان مـي كنم كه نه كلامي رتبه خود بـبـازد و نـه فهمي از كلامم نافهم شودولي خوب من خوب بدان كه هـيـچ احساسي بدون محرك متولد نمي شود ، امـا نازنين طفل عشق و احساس در قلبم زيست مي كند و تنها تو را مي خواهد كه زبان به ديدن و گفتن بگشايد و با احساس تر بنگارد
Friday, January 21, 2005

» عدم ، بــدون نــقــطه سر خط

در سرود الله ، عدم لال و لُـوس اسم كرد ، آمد و طرح آدمي در گِـلئ مس گرئ كرد ، اما دمئ كِـرد و كار آدمئ كار كرد و دل آدم هوائ حوا در سر داد و الله مردد در طرح سرود ، احساس مردك را حَـلال كرده آورد و او را وعده ئ مَـهرئ ماه روئ داد كه اعلائ احساس و سُــلاله ئ گرماي طلوع را در گِـل مِـئ آلود و مُـل سلوك آورده گُـله آورده و طلا را حَـلال دَم و دود آدم آورد و كار گِـل و گُـل طرح كرده . مِـئ و مُـل در هوائ آدم و حوا گُـر كرد
ولئ آدم و حوا را در هوس حرام ها و مار ها عِـلم داد ، اما عصاره ئ مكر و سالوس رَداها ، مار وار در گام طاووسئ هوائ مساعد و اعلاي كوئ عدم را هَـدر كرد و آدم و حوا در گور مكر و حسد مار طاووس سُـلوك در گودئِ حادئ حرام كرد
و مَـلال طلا و مس در گِـرد و گَـرد مار كرده آمد ، الله سر در سعئ در مساعده آورد و حال در مُـلك مِـلَـل و مردم ، در مكر و هوا و هوس ، در وصال مار و گرگ ، گام طاووس لكه دار كرده و دمار سرود عدم در گور حسد آورده و در مسدوده راه هر كس در كاسه گورئ رَداي مرگ كرده و مئ رود
Wednesday, January 19, 2005

» سيب و سرقت


به بازار مردي فرياد زنان از اموالش كه براي فروش آورده بود سخن ميگفت ، رهگذران هم بنا به شرايط ماليشان مقدار كمي از سيب هاي سرخ را مي خريدند و خوشحال به راه خود ادامه ميدادند
پسر بچه اي با چشماني ملتمسانه به قيافه مردك مينگريست و هرزگاهي از اعماق سينه مشام خود را به عطر سيب ها پر مي كرد ، كوتاه زماني درنگ كرد و با شتاب خور را به بساط مرد رساند و دستي به ميوه ها كشاند و تند دويد و ميوه فروش بي معطلي پيرو پسرك ميدويد
پسرك سراسيمه منزل فرار مقصد خود كرده بود و مردك مقصدش پسرك بود كه ناگاه كوچه به ناسازگاري با پسرك راه خروجي نشان نداد
پسر بچه با تني لرزان ايستاد و فقط چشمان خون آلود و سرخ مرد را خيره نگاه ميكرد ، مردك نزديك شد و جيب هاي پسرك را خوب گشت ولي كمتر چيزي دستش را نگرفت
پسر هيچ نميديد و تنها سياهي بود كه بر چشمانش ميرفت ، لحظه اي دست مرد را به آسمان ديد و بعد گرمايي پر اتهام بر چهره لمس كرد و نقش زمين شد
و سيب به تندي روحي كه هنگام مرگ جسم را رها مي كند از دست پسرك خارج شد و چون چرخ گردون چرخ زنان راه خود پيش گرفت و رفت
Tuesday, January 18, 2005

» نونه خوشكيه


ميان سالي ديدم كه با عصبانييت سوئيچ اتومبيلش را ميگرداند و به صداي ناله اتومبيلش لعن و نفرين را نسار آن فلاني ميكرد
چند قدمي دور شدم درب پاركينگي را نظاره كردم كه به نرمي گشوده ميشد و جواني با اتومبيلي گران از آنجا خارج شد و اتومبيل را به گوشه اي گمارد ، در همين حين كنجكاوي ها بودم كه حواسم به صداي گريان گنجشكي كه از سرما خسته بود از آن فكر پرت شد ولي به سرعت حواس خود را به آن جوان متشخص جمع كردم ، كمي به چشمانم شك كردم ، زيرا رنگ اتومبيل گران مايه اش را ديگر رنگ ميديدم ، كوچك تعملي كردم و به اين نتيجه رسيدم كه اين فلان مهندس دو اتومبيل به يك مدل در دو رنگ دارد ، بسيار خوشحال بودم كه مردان امروزي به حقوق همسرانشان چه خوب احترام ميگذارند و اگر حتي در رنگي اختلاف نظر داشته باشند هر دو رنگ را تهيه ميكنند
در اين فكر ديگر صداي التماس آن مرد را براي روشن شدن اتومبيلش و شايد لگنش را نميشنيدم كه ناگهان كودكي فرياد زد
...
Friday, January 14, 2005

» دوستت داشتم
ميخواستم دوستت نداشته باشم ولي آنقدر دوستم داشتي كه ديوانه ات شدم ، ميخواستم ديگر دوستت بدارم كه ديگر دوستم نداشتي و خود را تافته اي جدا بافته دانستي ، رفتي و مرا غرقه در خود و خاطراتت تنها گذاشتي و تنهاي تنها بر آن نا رفيقي خنده كنان گريستم
نازنينم آن روزها تو را بر خاك سرد قلبم به نرمي دفن كردم و در مراسم تدفينت سياه پوش و تنها گريستم تا امروز كه آمدي و مرا از اين سياه پوشي بيرون آوردي و من چه ديوانه وار دوباره دوستت دارم و حال كه ميايم بپرستمت تو مرا به بتي ديگر نويد ميدهي
نميدانم بايد باز تو را بپرستم يا بتت را ، ولي من تنها تو را به خدايي ميشناسم و اگر بخواهم پرستش ات كنم بايد دستورت بپذيرم و معبودت را بپرستم
ولي معبود تو را با دين ما كاري نيست و ما را با او هيچ كار نيست ، پس نه تو را ميخواهم و نه معبود بي بعد و نا ساز تو به هر سازي را ، دوست خوب اش بدرود
Wednesday, January 12, 2005

» داخل پرانتز اين ملك فروشيست
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملك جهان را به جويي نفروشم
Tuesday, January 11, 2005

» عزيزم باش
عاشق شدم و معشوقه عاشق شد بر دگر
سر بر ره معشوقه زدم معشوقه سر زد بر ره دگر

زان روي خوشش صادق ويرانه عالم شده ام
نيرنگ جانم شد و صادق به ويرانه دنياي دگر

يار من هم بستر هر دل بي شكلي شده
من بي يار خراب هر مفلصي به خراباتي دگر

زنهار بر اين عاشق شيداي معشوقه پرست
كه به رودي همه دل و جان داد به مردابي دگر

مهر بر لب بزنم از همه نفرين و عتاب دلبرم
كه همه ناز به ما بود و نيازي به آناني دگر

بيش از اين بر خم ابروي گلم نتوان گفت
كه كلامم تيغ است و همه مصلح به آلاتي دگر

آخر اي شيرين لبم چون لبه ساغر مي
عطش اين لب خسته بكش و ببرم به دنيايي دگر

شه سواري جز نگارت عارف كس نديد
شاكر ربت بشو كه نبردستش به دوراني دگر
Wednesday, January 05, 2005

» ما همگي در روزمره گي خود گم شده ايم


آيا تا به حال به ريتم خسته كننده و يكنواخت زندگي خود گوش سپرده ايم ، شنيده ايم كه چطور افكار و ذهنياتمان هم چون ضربات قلبمان يكنواخت ميطپد ؟ آيا تا به حال رفت و آمدمان را ديده ايم كه چقدر شبيه نفس كشيدنمان يكنواخت و تكراريست ؟
آري اگر بايد زيست و زندگي كرد پس گونه اي خاص و اصلا دگر گونه بايد بود و طوري ديگر زندگي كرد و فقط به شكل ديگران نه زيست و اگر بايد رفت بي معطلي جامه بودن بدر كنيم و خرقه رفتن بر تن از اين درگه به در شويم
ما چنان روزمره گي براي خود خلق كرده ايم كه انگار از روز ازل تين روند بوده و حتي خودمان هم جزئي از اين روزمره گي هستيم ، ولي اين گونه نيست ، عيش و نوش و تفريح و لذت ، پاتوق كردن و لاگيدن و لاسيدن ، همه و همه گاميست در حركت يكنواختمان در اين روزگار گرد و يك شكل ، پس چه زيبا مينمايد كه هرزگاهي دگر گونه زيست كنيم و در نواختن ساز زندگي به گامي ديگر ساز كنيم و هر روز و هر روز به پرده اي زيباتر از پرده گذشته و رندانه تر بلبل و قمري به خراسان و عراق ، چغانه نوا زنان ياقوت نوروز خرم عشاق را بنوازيم

 
منو


لوگو

Logo


دوستان


گرفتن لينكهاي كيمياگري از طريق پست الكترونيك





Powered by WebGozar


گذشته ها


بايگاني


قدر داني