کیمیاگر 

 شعر كيمياگري : گويند روي سرخ تو سعدي كه زرد كرد؟ اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم 

     
 
Monday, February 28, 2005

» خدا در آيينه ها

تو تمام آينه ها را ميشناسي و هر تصويري به جز تو در تمام آيينه ها و اين تصاوير مجازي كه آدمي را ساخته و پرداخته كذبند ، زيرا شكل كامل فقط تويي و بس ، و ديگر هر چه تصوير است مجازيست زيرا همه ما جز انعكاس تو هيچ نيستيم و آيينه را آفريننده اي جز تو نيست و چه بد فكريست كه ما در انتظار رسيدن به تو وقت خود به بطالت صرف كنيم ، زيرا بي معنا مينمايد كه تصوير و انعكاس روزي به شكل برسند و مجال اين مسئله ميسر نيست جز زماني كه فاصله كانوني را تغيير دهيم ، ولي باز چه سود كه اگر اين شود ، تصوير تنها وارونه خواهد بود و در اين تنهايي هيچ وجه اشتراكي نيست مگر عاشق شدن من و ديگر تصاوير را ، كه تو هم خداي من ، تنها معشوق باشي زيرا شكلي و من عاشق تنها تصوير وارونه و مقابل تو
Thursday, February 24, 2005

» رنگ راي

ساعت شش و بيست و نه دقيقه بعد از ظهري سرد به اسفند بود . پسرك كنار چهار راه بر روي پله اي ايستاده بود و براي فرار از درد انتظار با همان يك دقيقه باقي مانده از زمان قرارش با دخترك از شصت به سمت صفر ميشمرد . كم كم باد سردي شروع به وزيدن كرد و پسرك لاجرم يك دستش را در جيب شلوارش فرو كرد ولي دست ديگرش به نخ سپيدي گره بود كه امتدادش به آسمان بادكنكي سرخ را از سقوط به قعر آسمان حفظ ميكرد ، مدتي گذشت بالاخره سر و كله دخترك پيدا شد ، او هم بادكنكي به دست داشت ولي به رنگ آبي كه به دنبال جو آبي آسمان احساس پرواز را بلند ميخواند
آنها دست در دست هم فشردند و لـي لـي كنان مسير خيابانها را بي دغدغه طي ميكردند و هر چند گاهي به نگاهي مشترك لبخندي مشترك غنچه لبانشان را شكوفا ميكرد تا لحظه اي كه پسرك از رنگ بادكنك دخترك سوال كرد و دخترك بي هوا بادكنك پسرك را گرفت و هر دو را به آسمان رها كرد
شصت ثانيه بعد كالبد بي جان پسرك را به اتاق عمل بردند و قلب اين جسد و لاشه را به پسر بچه اي كه از ناراحتي قلبي رنج ميبرد اهدا كردند
چهار روز پس از اين ماجرا پسرك همان پسر بچه بود كه ديگر بادكنك قرمز فقط در قلب خود حفظ مي كرد و در دست ريسمان بادكنكي داشت كه سپيد بود و دست در دست همان دخترك گره كرده بودند و لـي لـي كنان ميرفتند
Wednesday, February 23, 2005

» نــــامــه

دوست خوبم ديوانه پس از خواندن مطلبي در وبلاگم با عنوان براي تو كه چندي پيش نوشته بودم نامه اي برايم فرستاده كه جالب دانستم گوشه اي از آن را باز گو كنم زيرا من از زبان عاشقي ديوانه كه كور است نوشتم و گمان كردم ديوانگان يكسر كورند ولي ديوانه اي بر فكرم نگاشت كه معشوق هم خود توان عاشق بودن دارد و تو سعي بدار كه در اين افكار يك شكل و دست نخورده و سالم ديوانه باشي ولي عاشقي ديوانه كه هيچ كور نيست و آيينه ايست كه فقط و فقط معشوق را انعكاس ميبخشد

*****************

سلام دوستم کيمياگر
همواره لطف و ابراز محبتت را ميتوان يافت اما ميخواهم به لطافت بيانت اين نثر زير را برايت بفرستم تا ياد از من باشد
ديوانه
اول از برای نيچه خواستم بنويسم برايت که ديدم بايد به خيلی از چيزهايی که من و شما اعتقاد داريم پشت کنيم پس با دل مينويسم تا شايد بيان هم آوايی آدميتی نو باشد
با باران ديدش
با بوی نم خاکهايی خشک
به استشمام رايحه دوست داشتنش رسيدی
اما واقعا او نيز آمده تا با تو باشد
آمده تا در جريان باران فقط با تو باشد
يا
بعد از جنبش باران نيز به تو پيوندد
تو باش تا او نيز او باشد
اما هردو ميتوانيد آدمی باشيد تا انسان بودن را در کنار هم با الفت آدميت بينيد
ديوانه
Tuesday, February 22, 2005

» م ن

زندگي زيباست به شرط آنكه من زيبا بنگرم
صداي تراكم جمعيت ، صداي سكوت مطلق زيباست وقتي من زيبا بشنوم
پيكر سرد تر از من معشوق گرم است وقتي من خود را سرد تر از نداشتن معشوقه ام بدانم
خداي من بزرگ و متعاليست آنگاه كه من به دنبال بزرگي و تعالي كسي باشم
و من هيچ خدايي ندارم آنگاه كه خود به كمال خدايي رسيده ام
و من تنها منم
مني كه نه از اوج غرور بيانگر ميشود بلكه آن مني كه كمال رسيدن و طي كردن است
آري آدمي چنان خالق شرايط است كه گويي هر انساني انا الحق گويان است
Monday, February 21, 2005

» سكوت

چون سرم را با تيغ زده ام اكسيژن بيشتري به مغزم نفوذ ميكند و از همين روست كه عقلم سرما خورده و اين سرماخوردگي بلاي جانم به هر جمع و محفلي گشته و روحم را به شدت زخمي كرده ، يك بار كه دو تن از دوستانم را به جمعي در كنار هم نهاده بودم ، يك تن شان يك تنه و بسيار مودبانه مرا فرمود خفه شو ، من هم بي معطلي پذيرفتم زيرا نه در كلامم عشوه و نازي نمايان بود كه دلربايي كند و نه ابروان پيوندي ام را خداوند متعال كماني آفريده بود كه ابرويي بالا برم ، ولي آن تن ديگر كه اصلا دلگير خفه شدن من نشده بود يك تنه همه اين كارها را حتما ميكرد كه آن ديگري با چشماني خيره و گرد شده او را ذل زده بود ، كاش ... بگذريم
تصميم گرفته ام از فردا روزي دو وعده و در هر وعده سه قرص آنتي هيستامين مصرف كنم كه اگر چه سرما خوردگي عقل ما شفا پيدا نخواهد كرد چه بهتر كه حداقل صداي فرفر آب ريزش فهممان ديگر عقول سالم و دست نخورده و بكر را نيازارد ، ولي از تو خواننده ام شرمنده ام ، زيرا من يك وعده قرصهايم را صبح و وعده دومش را ظهر ميل ميكنم و با شرمندگي فراوان بايد بگويم براي شبهايم قرصي نميخورم و بد تر از آن اين كه فقط شبها مينويسم
Sunday, February 20, 2005

» حركت

هر جامعه اي كه انقلابي را باعث ميشود ، گوياي آن است كه به بلوغ فكري و تصميم گيري جمعي رسيده و صلاح و درست كار را خود ميداند ، ميداند كه اين مسئله در بطن جامعه ما شكل گرفته و نسل قبل ما به پشتوانه بلوغ خود به اعتراضي جمعي مملكت خود را به فرمانروايي دموكراسي بنا كرده است
ولي امروز كه چندين سال از آن حماسه ي ملي گذرانده ايم در نسلي ناكام غوطه ور مانده ايم و در ورطه ي سالاري ديگران ، شيوه پدر سالاري ها و مادر سالاري ها و هرزگاهي فرزند سالاري هامان ، كودكيمان را تنها باز سازي كرده ايم ، كه يكسر بيان ديكتاتوري و فرمانروايي و فرمان برداري هامان است و ديگر جامعه بر حول حكومت توده مردم نميگردد و تنها اميد به آن داريم كه ناجي آزادي مان از غرب طلوع كند و ديرينه كهن مان را زير نبضان خستگي هامان خُـرد كند
آخر مگر نميدانيم كه هر قوم و ملتي دموكراسي خود را تنها ميتواند داشت ، كه اينگونه به سبزي چمن همسايه غبطه ميخوريم ، مگر نه اينكه آدمي از بـُـعد توده ملت واژه انسانيت را در خور و شايسته خود ميكند
پس به تافته خود جدا نبافيم و سعي بر آن داريم كه هر اعتراضي را به هر شكل و شمايل در قالب و كالبد عـُـرف و عِــرق ملي خود ريخته و تنها بلوغ اجتماعي مان را به تصوير كشيم ، اما با تحصيل و علم تاريخ گذشته و ضربات و حركات پيش آمده
Thursday, February 17, 2005

» سخن

نازنينم ، روزگاري بلند انتظار باران كشيده ام ، ولي ابري سياه نويد بارش آبي نداد تا روزگاري كه به غربت ، طغيان ابرها را لگام زديم و در پهنه خيابانهاي بي كسي تنها تو را ديدم كه خيس و تـَـر كنارم راه ميرفتي
از آن روز لذت دوباره خيس شدن را تا اينجا با خود آورده ام كه شايد دوباره به نگاهي ، خيس از گرماي بودنت باشم
و آنگاه فرا رسيده و ابر مهربان و باراني ، ديگر به آشنايي ، آغوشم مي كشد ، ولي مهربانم باور كن زبانم براي بيان عشق و دوست داشتنت قاصر است . زيرا دست و پاي خود به اين باران گم كرده ام و فقط چهره به آسمان نشانه رفته ام و با چشماني بسته قطرات باران را نويد فرود آمدن بر صورتكم ميدهم ، كه شايد تازه بتوانم با خوردن هر قطره بر چهره ام لذت دوست داشتنت را دوباره بشمرم
Tuesday, February 15, 2005

» عشق حسيني


اي عاشقان سپيد بپوشيد كه كفن پوش كربلاي امروزتان باشيد ، اينجا همان صحراييست كه خير و شر به جدال تدارك ديده اند ، واعظ و طبلي نياز نيست ، آخر صداي حق هميشه بلند است اگر تو گوش شر نداشته باشي و اگر كلامت در پي گفتن عاشقي ديگريست و خود تنها راوي داستاني ، خوب بدان كه عاشقان چنان عاشقي پيشه ساخته اند كه حال شهره شهر باشند پس ديگر نيازي به روايت تو نيست ، ديگر نياز نيست تو بگويي كه نينوا را ابراهيم هاي فراوان يافت ميشده كه فــرزند به آسمان بر افراشته اند ، چون بيرقي كه به ضرب تير نامردمان خونين باشد
آري حلال كار تو تنها همين باشد كه به ياد آن شب وصال عاشق و معشوق در تيمم خاك خون آلود كارزار جرعه اي مي ز چشم فشاني بر خاك

Monday, February 14, 2005

» بـــابـــا نــــان داد

Friday, February 11, 2005

» تعنه
زوال و ناكامي در زندگي ، درد نكرده ها و افسوس نداشته هاي روحاني ، آدمي را چنان غرق در خواهش و تمنا به حواس پنجگانه خود ساخته كه ديگر كوتاه مجالي هم براي دوستي با عوالم روحاني اش نيست
به روزگارم چه خوب دوستاني ديده ام كه در خوردن و آشاميدن روي گاوان شرمسار ساخته اند و كمر به سان كُـنده اي به سن پدر بزرگم پرورش داده اند ، كه مجال محبت ما را براي حلقه كردن دست به كمرشان ديگر نيست و باز دوستاني به دورمان يافت ميشوند كه در بودن به فكر تمام لذايذ چون خوكان و خروسان چون سگان هار آب از لب و لوچه آويزان كرده اند كه گويي تنها فعل روي زمين ايشانند و در پوشش چنان خود به ماده ميآلايند كه شايد از بوي اُتوي لباس شان بوي كافور مرگ را از خاطر برند و در كمال پُــر رويي و جسارت عقل خود را عارف و روحاني جاي ميزنند كه گويي در مُــراقبه و پرواز ارواح سنگين بارشان زبر دست و ماهر بوده اند ، ولي آدم يك كره خاكي دوست به دور خود ميتواند داشت كه در بين اين دوستان و آشنايان هستند دوستاني كه در پي دانستن به هر دري ميزنند و به گاه آغوش كشيدنشان بوي جوهر كار شايد مشامت بيازارد ، ولي بايد به سبيل غيرتش بوسه زني كه در عين بي سني چون مردان كار پيشه ساخته و نه ولگرد خيابان هاست و نه دزد انيس و ناموس و نه لاف زن عقل و دانش و نه واعظ منبر عرفان
Tuesday, February 08, 2005

» بن بست عدل

بـاز بـوي بـاورم خـاكـسـتـريـست
صفحه هاي دفـتـرم خاكستريست
پـيـش از ايـنـها حال ديـگر داشتـم
هـر چـه مـيـگـفـتـنـد بـاور داشـتــم
پـيـل ها زهـر هَـلاهِـل خـورده اند
عـشـق ورزان مُـهـر بـاطـل خـوردند
باز هم بحث عقيل و مرتضي ست
آهـن تَــف ديـده مُــــولـا كـجـاسـت
نه فـقط حرفي از آهن مانده است
شمع بيت المال روشن مانده است
دسـتـهـا را بـاز در شـبـهـاي سـرد
هــا كــنـيـد اي كـودكـان دوره گـــرد
مـژدگـانـي اي خـيـابـان خـوابـهـا
مــيــرسـد تـه مـانـده بـشـقـابـهـا
در صُـفـوف ايـسـتـاده بـر نــمـاز
ابـن مُــلـجـمــهـا فـرا و ا نـنـد بـاز
سر به لـاك خويـش بُـرديد اي دريغ
نـان بـه نـرخ روز خـورديـد اي دريـغ
گـيـر خــواهـد كـرد روزي روزيـت
در گــــلـوي مــــال مـردم خـوارهـا
من بـه در گـفـتـم ولـيـكن بـشـنوند
نـكـتـه هـا را مـو بـه مـو ديـوار هـا
بـا خـودم گـفـتـم تو عاشق نيستي
آگــه از سِـر شـقـايـق نـيـسـتـي
غـرق در دريـا شـدن كـار تـو نـيست
شـيـعـه مـولــا شـدن كـار تـو نـيـسـت
Saturday, February 05, 2005

» گربه

گربه هايتان بُـكشيد و بسوزانيد كه ديگر حتي كوتاه زماني هم با خاطر مَلوسشان به حيله و فريب روحتان نيازارند و در عوض دوستاني رفيق گرمابه و گلستان سازيد كه به حمام دلاك چرك بدنتان باشند و زشتي و بدي از تنها تان زدايند و به گلستان بلبل خوش الحان گُــل كــرده گي هاتان شوند و گلبانگ دوستي شان عالم حسود را بسوزاند
Friday, February 04, 2005

» چرا حافظ حافظ است ؟

حافظ از كلمات چنان سود برده كه به شعرش از خـَم زانوي ياري به خـُم مـِي ميرساندت و به چـَه يوسف وار مياندازدت كه چـِه عاشفانه بر عرش كبريا ره يابي و اين بدان معنا نيست كه كلماتي چون خـَم و خـُم و چـَه و چـِه و گـُل و گـِل قـدرتمند اند زيرا كه لعبتي چون حافظ بايد زيست كرده باشد كه كلمات به يك شكل نوشتاري هزاران شكل برداشت داشته باشند و اين مَـثَـل در حافظ خلاصه به ايهام و جناس نيست ، زيرا كه او اوج خلاقيت است و چه زيبا غزل سرايي ميكند و چه زيبا خود را درك ميكند و زيباتر و رندانه تر خود را به خوش خواني دعوت ميكند و ميگويد كه
غزل گفتي و دُر سـُـفتي بيا و خوش بخوان حافظ
كــه بــر نــظـم تــو افـشانـد فـلـك عَـقـد ثـُـريــا را
آري حافظ همان حافظه ماست كه گاه عارفانه ميسُـرايد و گاه عاشقانه ، گويي گاه مولوي است و نغمه
مــرغ بــاغ مـلـكوتـم نـيـم از عـالم خـاك
دو سه روزي قفسي ساخته اند از بدنم
سر ميدهد و گاهي چونان سعدي تضمين عشق ميكند كه
گوييند روي سرخ تو سعدي كه زرد كرد
اكسير عشق بر مِسَـم افتاد و زَر شدم
آخر مگر ميشود كه عارفانه بپرستي ولي عاشق نباشي ؟ چشم خـُمار ببيني و خود خُـمار نباشي ؟ ديده ببازي ولي نظر باز نباشي ؟ آري اين و آن نميشود پس پرونده گناهكاري حافظ مَـخدومه است و به گفته خود لسان الغيب
در كــوي نـيـكـنـامـي مــا را گـذر نـدادنـد
گـر تـو نـمي پـسندي تـغـيـيـر كن قضا را
Tuesday, February 01, 2005

» مهماني آدم

چشم باز كردم و خود را در اتاقي يافتم كه پشت به در ورودي در حال حركتم و به جلو گام بر ميدارم ، هيچ نمي دانم با زور به اينجا آمده ام و يا اتفاقي ، شايد هم خود خواسته ام ؛ ولي هم اكنون فقط از اين اطمينان دارم كه هر روز به در خروجي نزديك تر ميشوم
نميدانم هدف از اين ورود و خروج چه بوده و من كه بوده ام ، آيا مَـنم مَـني مهم بوده و يا اعتباري نداشته ولي باز خوب ميدانم كه مَن هاي زيادي در اين اتاق آمده اند و بسياري شان رفتند ولي عده اي همچون من هنوز به اين اتاق هستند
عده اي در اين بودن بسيار حريص به اجسام اين منزل گام بر ميدارند ، مگر آدمي در حين يك مهماني كوچك وسايل ميزبان را به يغما ميبرد ؟ نه اين ممكن نيست زيرا ميزبان اين خانه دندان گرد تر و زيرك تر از اين حرفهاست ؛ بگذريم جالب اينجاست كه عده اي در حدس و خيال پشت ديوارهاي اتاق خود را ديوانه كرده اند ، و عده اي ديگر خود را به وراي منزل حال آگاه ميدانند و ميگوييند در كتابمان نوشته ، باشد ما قبول كرديم كه اينگونه است ولي آنان چنان سخن ميرانند كه گويي چندمين بار است كه به اين مهماني خوانده شده اند ، ما كه اولين بارمان است
اما در اين مجال حرفم حرف تعنه و كنايه نيست و فقط به بيان اين آمده ام كه مايي كه به مهماني حال خوانده و از روي حوس و شايد اتفاقي از آنجا رد ميشديم و گفتيم سري بزنيم و باز شايد پدرمان آخر شبي حوس مهماني كرده و ما را سر زده به اينجا آورده بهتر است چطور مهماني باشيم كه بعد از رفع زحمتمان ميزبان و ديگر مهمانها اگر روزي به خانه اي ديگر با ما برخورد داشتنند با آغوش باز پذيرايمان باشند ؟
 
منو


لوگو

Logo


دوستان


گرفتن لينكهاي كيمياگري از طريق پست الكترونيك





Powered by WebGozar


گذشته ها


بايگاني


قدر داني