کیمیاگر 

 شعر كيمياگري : گويند روي سرخ تو سعدي كه زرد كرد؟ اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم 

     
 
Tuesday, March 29, 2005

» بدان که آزادی ... پس ... بدان که چه میکنی

به قول سارتر آدمی محکوم به آزادیست و به قول کوئیلو آزادی تنها آزادی در انتخاب است و بس

آنگونه که من خود همسر ، نوع پوشش ، دوست و معشوقه ، خدا و فرمانبردار و فرمانروایم را انتخاب میکنم و پس از آن انتـخاب آزادانه ، تنها موظف به انجام دادن آنم

اگر انتخاب آزاد خودم را به ثمر رساندم در آن انتخاب به کمال مطلوب رسیده ام و اگر از آن هیچ ثمری نسیبم نشد ، هیچ نکرده ام و تنها زمان را به قتل رسانده ام ، پس هیچ نیستم جز قاتل زمان و معیار

ولی چه خوب بود طوری انتخاب میکردم که همسرم ، عاشق و معشوقه ام بود و دوستم ، فرمانبردار و فرمانروایم
آنجا بود که دیگر خدای خود بودم و چه خوب تر بود که در عین انتخابی آزاد و درست ، خود نیز متعهد بر انتخابهایم میکردم و با آن موارد انتخابیم به شکلی رفتار میکردم که گویی من خود انتخاب شده ام که انسان باشم

Thursday, March 24, 2005

» حافظ خوانی استاد معین بر بالین علامه دهخدا

لحظاتی چند به سکوت گذشت استاد پیر هر چند لحظه یکبار به حالت اغماء فرو میرفت و باز به حالت عادی بر میگشت در یکی از این لحظات ، لبان دهخدا سکوت سنگین را شکست و گفت : که مپرس
باز چند لحظه سکوت برقرار شد و دهخدا مجدداً گفت : که مپرس
در این موقع آقای دکتر معین پرسید : منظورتان شعر حافظ است ؟
دهخدا جواب داد : بله
دکتر معین گفت : مایل هستید برایتان بخوانم ؟
دهخدا جواب داد : بله
آنگاه دکتر معین دیوان حافظ را برداشت و چنین خواند
درد عــشـقـی کـشیـده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گــشـــتـــه ام در جـــهـان و آخـر کــار
دلـــبـری بـرگـزیـده ام کـه مـپـرس
آنــــچــنــان در هــوای خــــاک درش
مـی رود آب دیـده ام که مـپـرس
من به گوش خود از دهـــانــش دوش
ســخــنــانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی
لـــب لــعـلـی گـزیده ام که مپرس
بــی تـــو در کــلـبـه گـدایـی خـویــش
رنـــجــهــا کــشـیـده ام کـه مپرس
هــمـچـو حــافــظ غـریـب در ره عـشق
بــه مــقـامی رسیده ام که مپرس
از آن احظه به بعد دهخدا به حالت اغماء فرو رفت و روز بعد جان سپرد
برگرفته از روزنامه جام جم
Tuesday, March 22, 2005

» سال نو مبارك
اگر بخواهي ميتواني خروس باشي
در غير اين صورت دنبالم بيا

Friday, March 18, 2005

» كسي باور نكرد
چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد

Blogger

Wednesday, March 16, 2005

» پيداست ؟


امروز آناني بر چشم جاي دارند كه از مال دنيا جيب خود پر كرده اند و تنها شك زندگي شان اين است كه تلفن همراهشان به كمر ببندند و يا آويزان گردنشان كنند
اينان دقيقا همان دسته اند كه دكارت حرفشان را ميزده ، كه چون شك ميكنند مي انديشند و چون مي انديشند ، پس هستند
آري امروز بودن تنها مختص به مال داران است و كمتر مال دار و سواري را از حال پياده خبر است ، حال بگويم كه من مملو از ثروت عشق هستم يا بگويم كه اوج احساسم و يا دوستت دارم و ديوانه تو هستم ولي پياده ام
آنگاه تنها ميشنوم كه طرفم ميگويد مدتي طولاني وقتم تلف كردي كه بگويي ديوانه اي ، از كلامت كاملا پيداست

Friday, March 11, 2005

» به اميد بهار



ابر چشمانم به شستن گناهانت خواهند گريست
ولي
ديگر بر كدام خاك باران زده تيمم خواهي كرد

كه چنين كثافاتي را بشوراند

Monday, March 07, 2005

» تـراژدي نـارنـجـك

ضامنم كشيده شده
طوفان زمان حريصانه ميچرخد و ميگذرد
و من به گوشه اي از پياده رو بشر
در بين تراكم جمعيت خواهم ماند
كه صداي انفجار شادي با تحويل سال
آسمان روستايمان را بدرد
و آن روز
پياده رو سكونتم غرق خون خواهد بود
Wednesday, March 02, 2005

» كــــوچــه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهان خانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پـَر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي برلب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا وگل و سنگ همه دل داده به آواز شبا هنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه ي عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي , من نرميدم , نگسستم
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد , ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم , نگسستم ,نرميدم
رفت در ظلمت آن شب , شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني دگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فريدون مشيري



 
منو


لوگو

Logo


دوستان


گرفتن لينكهاي كيمياگري از طريق پست الكترونيك





Powered by WebGozar


گذشته ها


بايگاني


قدر داني