کیمیاگر 

 شعر كيمياگري : گويند روي سرخ تو سعدي كه زرد كرد؟ اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم 

     
 
Friday, August 12, 2005

» وا بسته گي

پرنده حرف قشنگي زد ، به دلم نشست
گفت پرواز كن تا از وراي هر چيز بنگري
تا آن را زير و زبر كني تا خوب بداني كه چيست
آمدم كه بنگرم
پس نگريستم تا خوب ببينم
كه بدانم چيست زير و زبرش كدام است
در فكر خود چيزهايي از آن نگرش نسيبم شد و لذت بردم
ديگر پرنده پريد و در پريدن خود گفت
ميخواهم هجرت كنم
با افسردگي پرسيدم چرا
گفت آن گاه كه داشته ي خود را با تو قسمت كردم دلم به تو وابسته شد
و وابستگي رفتن را مشكل ميكند
پس بايد هجرت كرد كه عشق در نطفه بميرد
گفتم من هم به تو وابسته شدم
گفت زيرا تو با كلام من معاشقه كردي پس تو هم هجرت كن كه وابستگي بميرد
 
منو


لوگو

Logo


دوستان


گرفتن لينكهاي كيمياگري از طريق پست الكترونيك





Powered by WebGozar


گذشته ها


بايگاني


قدر داني