|
کیمیاگر شعر كيمياگري : گويند روي سرخ تو سعدي كه زرد كرد؟ اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم |
||||
|
Friday, August 12, 2005
»
وا بسته گي
پرنده حرف قشنگي زد ، به دلم نشست گفت پرواز كن تا از وراي هر چيز بنگري تا آن را زير و زبر كني تا خوب بداني كه چيست آمدم كه بنگرم پس نگريستم تا خوب ببينم كه بدانم چيست زير و زبرش كدام است در فكر خود چيزهايي از آن نگرش نسيبم شد و لذت بردم ديگر پرنده پريد و در پريدن خود گفت ميخواهم هجرت كنم با افسردگي پرسيدم چرا گفت آن گاه كه داشته ي خود را با تو قسمت كردم دلم به تو وابسته شد و وابستگي رفتن را مشكل ميكند پس بايد هجرت كرد كه عشق در نطفه بميرد گفتم من هم به تو وابسته شدم گفت زيرا تو با كلام من معاشقه كردي پس تو هم هجرت كن كه وابستگي بميرد
|
منو
لوگو
دوستان
dorehgardi
hooliganboy jak-drrida ahad-chegini khodabakhsh qazvinblog davood18444 shazdeirooni drsoroush fereshteasemony shamlou avaazehaghighat shreklove stonyheart words-to-hold-inside hasty00 niloofar84 mino0o0 tiba گرفتن لينكهاي كيمياگري از طريق پست الكترونيك
گذشته ها
اي كاش
تصور كن تو ميتوني زوم نكن دو قدم برو جلوتر عرش و منزل خدا رهبر از زبان دوستان وا بسته گي همين طوري سر كاريم پيشگفتار زرتشت عــلي وار امير را انتخاب كنيم بايگاني
August 2004
September 2004 October 2004 November 2004 December 2004 January 2005 February 2005 March 2005 April 2005 May 2005 June 2005 July 2005 August 2005 September 2005 February 2007 قدر داني
|
|||